چگونه به ناامیدی نگاه کنیم؟

کتر عباس کاظمی

🔹دانشجویان و همکارانم را می‌بینم که یکی‌یکی چشمانشان بی‌افق شده‌ است، آنهایی که تا مدت‌ها ناامیدی‌شان را پنهان می‌کردند، امروز آشکارا ناامیدانه سخن می‌گویند. آنهایی که امیدوار بودند، دیگر توان امیدوارماندن ندارند. حتی آنهایی که وانمود می‌کردند که همواره ناامیدند اما گهگاه نور امیدی در دلشان زبانه می‌زد، اینک تکلیفشان با خودشان روشن‌تر شده است. این تجربه به نظر دردناک می‌آید اما می‌خواهم اعتراف کنم که این تجربۀ دردناک ناامیدی، بخشی از تجربۀ بلوغ ماست و چقدر این تجربه برای جامعۀ ما در گذار از وضعیت موجود ضروری است.

✅ اشتباه نکنیم! در طول دهه‌های گذشته، این، ناامیدی نبوده است که مردم ما را از پای درآورده است. این، امیدواری‌های مقطعی و فصلی بوده است که در هر دوره جماعتی را دل‌بستۀ خود ساخته است و به‌سرعت که از موهوم‌بودن آن آگاه شدند افسرده‌تر شدند. درست وقتی‌که افسردگی بر ما غلبه کرده، این امید دروغین تازه‌ای بوده که ما را مجدد بازیچۀ خویش ساخته‌بود. اکنون بهتر می‌دانیم که این امیدواری هیچ‌گاه بهترین خویشاوند ما نبوده است. درست‌تر بگویم، امید بدون ناامیدی هیچ و پوچ است، چراکه در واقعیت از هم جدایی‌ناپذیرند، نقش‌ها و معانی‌اش همچون دو مایع به‌ظاهر متفاوت در یک ظرف باهم آمیزش می‌کنند؛ بنابراین، نه ناامیدی شر مطلق است و نه امید خیر مطلق!

☑️ چرا ناامیدی ستودنی است؟ چراکه از پس خود، وعده‌ای دروغین به ارمغان نمی‌آورد. در بدو امر، ناامیدی، ما را از بلاهت آرامش‌بخش امیدوارانه‌زیستن دور نگاه می‌دارد. وقتی که پای امید به میدان می‌آید، ممکن است راحت‌تر در دام ایدئولوژی بیفتیم و رابطه‌مان را با واقعیت از دست بدهیم و درگیر توهماتی شویم که از واقعیات جامعۀ انسانی به‌کل دور است.

⬅️ بگذارید این‌گونه تمام کنم، ناامیدی، لحظۀ مواجهۀ ما با واقعیت است که از دل آن حرکت، تصمیم به روی پای خود ایستادن، جنبش و اقدام بیرون می‌آید. جنبش‌های اجتماعی، درست وقتی‌ ظهور می‌کنند که با ناامیدی تنیده‌ شده‌ایم. من به این لحظۀ نومیدانه‌نگریستن به آیندۀ ایران خوش‌بینم. من به ناامیدی خوش‌بینم، چون اینک مردم ما از امید و توهمات بهترشدن وضع موجود در روالی طبیعی بریده‌اند. به‌یقین، سال‌هایی که در پیش داریم، سال‌هایی طلایی برای تغییر در جامعه خواهد بود.

زن کشی ادامه دارد...

دکتر سیمین کاظمی

🔸از قتل رومینا اشرفی به دست پدرش چهار سال می گذرد. حالا خبر آمده که دهم فروردین در یکی از روستاهای آبادان مردی دخترش را خفه کرده است، به همان دلیل که پدر رومینا دخترش را کشت.

🔸در این چهارسال زنان بسیاری در جای جای ایران تحت عنوان مشکلات خانوادگی، بخوانید برای پاسداری از ناموس توسط مردان خانواده به قتل رسیده اند، اما غیر از رومینا ‌و چند نفر دیگر بقیه نام و نشان شان مخفی ماند و افکار عمومی هم چندان به آن واکنشی نشان نداد.

🔸به نظر می رسد قتل ناموسی و زن کشی عادی شده است و دیگر واکنشی نسبت به آن دیده نمی شود. نه وجدان جمعی ناآرام و جریحه دار می شود و نه جامعه مدنی پیگیر قتل زنان است. لایحه رومینا هم که متاثر از فشار افکار عمومی در دولت وقت تهیه شد، چون به مجلس رسید، بایگانی شد. قانون پیشگیری از خشونت علیه زنان پس از جرح و تعدیل های مکرر همچنان در رفت و آمد بین سه قوه و بلاتکلیف است. در عوض آنچه با موفقیت کنترل شده افکار عمومی آن هم از طریق مدیریت خبر است.

🔸وقتی خبری درباره قتل و خشونت منتشر می شود، دانستن نام و دیدن چهره قربانی و شنیدن داستان زندگی و مرگ او می تواند همدلی افکار عمومی را برانگیزد و موجب می شود که جامعه بی تفاوت از کنار واقعه نگذرد. در مورد رومینا اشرفی و دو یا سه قربانی بعد از او این اتفاق افتاد اما در قتل های بعدی به ندرت هویت قربانیان افشا شد یا درباره زندگی و قتل آنها اطلاعاتی توسط رسانه ها به افکار عمومی ارائه شد.

🔸 این شکل از خبررسانی به عادی شدن قتل زنان منجر شده، چنانکه چهارسال بعد از قتل رومینا به دست پدرش، دختر دیگری بدون نام و نشان در روستایی مجهول به قتل رسیده و این خبر تکان دهنده در میان انبوه اخبار گم می شود.

🔸 در متن خبر آمده است، "خانواده دختر به قتل رسیده اعلام رضایت به قاتل نموده واظهار داشتند که هیچگونه شکایتی از عامل این جنایت که پدر دختر بوده ندارند." به نظر می رسد، این رضایت به قتل دختر روستایی آبادانی فقط از طرف خانواده اعلام نشده، بلکه جامعه و رسانه ها نیز با سکوت و خبررسانی مبهم و ناکافی ناخواسته به این قتل اعلام رضایت کرده اند، و به این ترتیب زن کشی ادامه دارد...

فروردین ۱۴۰۳

بحران‌های سیاسی با زندگی ما چه می‌کنند؟

به قلم: دکتر مرتضی‌کریمی


حفظ تعادل وجودی و روانی در دل این همه تلاطم (خبر جنگ، تحریم...) دشوار است. بعد از کلی مراقبت و تلاش با شنیدن خبری ناگوار همه چیز به نقطه صفر برمی‌گردد و دوباره پر از خشم و حسرت و نگرانی می‌شویم. ممکن است فکر کنیم که تنها ما در چنین وضعیتی هستیم و حتی خودمان را مقصر بدانیم. اما مسأله به هیچ وجه شخصی نیست. ما با ساختار سیاسی پیچیده‌ای مواجه‌ایم که مردم را عصبی، افسرده، خسته و مضطرب می‌خواهد.

من اعتقاد دارم هر سوگی، نیاز به سوگ‌-کاری یعنی دیدن واقعیت، پذیرفتن آن و انجام کاری برای آن دارد.

در مواجهه با این سوگ چه کاری می‌توان کرد؟

ایدئولوژی حاکم ما را ناگزیر به افتادن در این ورطه کرده است. هر روز با اخبار ارز و طلا و جنگ از خواب بیدار می‌شویم. مدام در حال انتقاد، مقایسه و تحلیل شرایطیم.

قطعا سکوت، انفعال، بی‌تفاوتی و بی‌عملی راه حل نیست. نمی‌شود گفت «من سیاسی نیستم یا با سیاست کاری ندارم»، چون سیاست با ما کار دارد. اما دادن عنان زندگی به دست سیاست، کشتن «روح و مزه زندگی» است.

باید واقعیت را ببینیم و بپذیریم که قدرت ما محدود است. بر ما واجب است که جوهره زندگی را پاس بداریم. هیچ‌حقی بالاتر از حق زندگی نیست.

جایی خواندم، در جنگ جهانی دوم، سربازی آمریکایی اسیر ژاپنی‌ها شد. همسر او، با ناامیدی تمام بسته‌ای (حاوی پودر سوپ، دهان‌شویه...) برای او ارسال کرد تا توسط صلیب سرخ به دست او برسد. بسته یک سال بعد به طور شانسی به سرباز رسید. محتوای آن با هم ترکیب شده بود. مزه سوپی که بیشتر طعم دهان شویه می‌داد سرباز را به زندگی برگرداند.

زندگی ما جدا از سیاست نیست. اما هر کسی می‌تواند چشمش را کنترل کند تا زندگی را آن طور که دوست دارد ببیند.

ویکتور فرانکل، توضیح داده است که در اردوگاه‌های نازی، در بدترین شرایط، که تمام آزادی‌های انسانی گرفته شده بود، باز افراد قادر به انتخاب بودند. آنها می‌توانستند تکه آخر نان را قبل از اعدام بخورند یا به دیگری بدهند تا زنده بماند. می‌تواند پای چوبه دار بخندد و قدرت را ریشخند کند یا منفعل باشد. این چیزی است که هیچ حکومتی نمی‌تواند آن را از انسان سلب کند.

اگر بپذیریم که قدرت ما محدود است، اگر همه چیز را سیاسی نکنیم و به زندگی اجازه جریان یافتن بدهیم، اگر به خودمان فرصت زندگی در حال، دیدن داشته‌ها، حتی جشن گرفتن برای موفقیت‌های کوچک را بدهیم، می‌توانیم کارهای نامحدود انجام بدهیم. چون قدرت حاکمیت هم محدود است. گاهی بهترین عمل سیاسی که می‌توانیم انجام دهیم، دیوانه‌وار زنده-گی کردن است.

پروژه رضاقلی؛ مولفه ها، و کاستی ها

به قلم: مهران صولتی


علی رضاقلی در طول حیات پربرکت خویش کوشید تا با نقب زدن به تاریخ بلند این سرزمین اعم از شیوه تولید، زیست اجتماعی و اساطیر تاریخی، فهم خود از علل جامعه شناختی توسعه نیافتگی را تدوین و تنظیم نماید. مزیت رضا قلی در این مسیر عبارت از پایبندی به یک برنامه پژوهشی بود که تلاش های تئوریک او را از پراکندگی خارج می ساخت. در کل به نظر می رسد می توان درباره پروژه رضاقلی این چنین اظهار نظر کرد:

✅ اهمیت نظریه رضاقلی

۱-رضاقلی فارغ از نگاه های سیاست زده، اقتصاد محور، فرهنگ گرا و توطئه اندیش که بر تحلیل های توسعه در ایران چیره شده بودند کوشید تا با اتخاذ یک نگرش سیستمی به تاریخ تحولات اجتماعی ایران از در غلتیدن به یک سویه نگری اجتناب نماید

۲- رضاقلی با تاثیر پذیری جدی از آموزه های اقتصاددان برنده جایزه نوبل یعنی داگلاس نورث، رویکرد نهاد گرایی را به نحوی جدی تر برای تحلیل تحولات تاریخی جامعه ایران برگزید و کوشید تا نقش نهادهای تاریخی این سرزمین در توسعه نیافتگی ایران را توضیح دهد

۳- رضاقلی در طول حیات پربار خود به مثابه یک کنشگر مرزی فعالیت می کرد یعنی پایی در حکومت و پایی در جامعه داشت و می کوشید از تجربیات حضور خود در بطن نظام اداری برای تحلیل دقیق تر تحولات اجتناعی ایران بهره جوید

✅ مولفه های اصلی نظریه رضاقلی

۱- حضور طولانی شیوه زیست عشیره ای - ایلیاتی مبتنی بر عناصری مانند تبار، خویشاوندی، بیعت، وفاداری و اطاعت پذیری

۲- تاثیر مناسبات قبیله ای و فرهنگ غارتی - غنیمتی بر ابعاد مختلف زندگی اجتماعی ایرانیان

۳- محدودیت ناشی از وجود تاریخ بلند این سرزمین در مسیر توسعه یافتگی؛ تاریخ به مثابه ترمز نه چراغ

۴- حاکمیت نهادهای غارتی در فقدان نهادهای رقابتی (به بیان نورث؛ وجود نظام های دسترسی بسته در فقدان نظام های دسترسی باز )

۵- وجود فرهنگ تقدیرگرا به مثابه عاملی برای تشدید تعهد ناپذیری و مسئولیت گریزی

۶- تنهایی و انزوای نخبگان مصلح در تاریخ بلند ایران که در کتاب جامعه شناسی نخبه کشی به برخی از اخیرترین آن ها اشاره شد

✅ کاستی های نظریه رضاقلی

۱-نظریه رضاقلی در حفظ توازن میان عاملیت و ساختار ناکام مانده به طوری که تاکید فزاینده بر نقش ساختار مانع از رویت پذیری عاملیت های پراکنده شده است

۲- نظریه رضاقلی ایستا بوده و از توجه به پویایی های موجود در تاریخ و فرهنگ ایران بازمانده است

۳- دغدغه رضاقلی جهت نظریه پردازی کلان برای تاریخ پر فراز و فرود این سرزمین مانع از دیده شدن تحولات ریز و درشت در دوره ایران معاصر شده است (مشابه نظریه کاتوزیان)

۴- غلظت تاریخی گری و فرهنگ گرایی در نظریه رضاقلی موجب غفلت وی از توجه به سهم و نقش سیاست و اقتصاد بر تحولات عرصه فرهنگ شده است

۵- نظریه رضاقلی به دلیل غفلت از رعایت توازن در رابطه میان جامعه و حکومت، از توجه به اندک پویایی های این رابطه در ایران معاصر بازمانده است

🔹 نکته پایانی: رضاقلی به ما آموخت بدون کاوش در لایه های پنهان تاریخ، فرهنگ و ادبیات این سرزمین نمی توان راهی برای برون رفت از وضعیت اسف بار کنونی و حرکت به سوی توسعه یافتگی گشود. آموزه ای گران سنگ که می تواند سرلوحه تلاش های تئوریک سایر پژوهش گران قرار گیرد.