از فقر تا قتل‌های ناموسی

به قلم: سمیه اصغرزاده، مدرس دانشگاه

یک نگاه رسمی ویژگی‌های افزایش فقر در جامعه شامل افزایش حاشیه نشینی در اطراف کلانشهرها می‌باشد. افراد فقیری که در مناطق روستایی و شهرستان‌ها به درآمد کافی نمی‌رسند، عموماً به امید اشتغال و کسب درآمد به سمت شهرهای بزرگ مهاجرت می‌کنند. با این حال، به دلیل عدم توانایی پرداخت هزینه‌های بالای اجاره مسکن و سایر هزینه‌ها در این شهرها، آنان مجبور به سکونت در مناطق حاشیه می‌شوند و بیشترین نمونه‌های فقر در اطراف شهرها شکل می‌گیرد.تا اینجا وضعیت قابل قبولی بوده است، اما اصلی‌ترین مشکلات از جایی آغاز می‌شود که این مناطق، که به عنوان "حلبی آبادها" یا به عبارتی "زورآبادها" شناخته می‌شوند، مجوز ساخت ندارند. در نتیجه، بسیاری از افراد در این نواحی مجبور به برخورد با مجریان قانون (شهرداری و پلیس و غیره) برای بقا هستند و این موضوع باعث شیوع فرهنگ هنجارگریزی در این افراد می‌شود.

علاوه بر این، بسیاری از نوجوانان و کودکان این جامعه به دلیل عدم دسترسی به امکانات آموزشی مناسب، فاقد سواد هستند و با عضویت در گروه‌های کوچک بزهکاری (گنگ ها)، به دنبال راهی برای تأمین درآمد بوده یا به عنوان کودکان کار بکارگیری می شوند. همچنین، برخی از آنان به عنوان ابزاری برای تکدی گری و سایر جرایم به فروش رسیده و مورد بهره برداری قرار می گیرند. افراد این گروه‌ها به دلیل گمنامی و نداشتن هویت مشخص در جامعه شهری، بدون ترس از شناسایی و دستگیری، به راحتی فعالیت‌های خلاف قانون انجام می دهند و می توانند مرتکب جرایمی نظیر سرقت، قاچاق و توزیع مواد مخدر و سایر جرایم مشابه شوند...

مقصود از بیان این مطالب، تشریح زندگی زنان و دخترانی است که در چنین بستری ناامن زندگی می‌کنند. این زنان و دختران در چنین محیطی که حتی پسران کوچک منفعت اقتصادی دارند، به دلیل محدودیت‌های فراوانی که به لحاظ جنسیتی دارند نمی‌توانند به طور آزادانه هر کاری انجام دهند و به همین خاطر به عنوان طفیلی شناخته می شوند و تحت فشار قرار می‌گیرند. و در چنین شرایطی هر کدام از مردان خانواده که چرخ اقتصاد خانه را می چرخاند، خود را مستحق سروری و امر و نهی بر این دختران می داند و به تعداد این افراد صاحب و مالک برای دختران وجود دارد. به طور معمول، این زنان از حقوق اولیه خود محروم هستند، از جمله حقوقی نظیر آزادی رفت و آمد، آزادی بیان، سوادآموزی، حق داشتن مسکن و محیط مناسب، حق بهداشت عمومی و سایر حقوق اساسی و از آنجا که این زنان نمی‌توانند به طور آزاد در جامعه فعالیت کنند و از حقوق و آزادی‌های خود برخوردار شوند در بسیاری از موارد، ناچار هستند برای ازدواج به اجبار تن دهند و گاهی به بهایی اندک فروخته می‌شوند.

آن‌ها عموما در شرایطی قرار می‌گیرند ، که هر لحظه امکان دارد برای فرار از بی‌پناهی، فقر و فلاکت تن به خود‌فروشی خودخواسته یا اجباری دهند.این درحالی است که باوقوع چنین رفتاری، مجازات بسیار وحشیانه و ترسناک برادران یا سایر افراد ذکور خانواده برای محافظت از ناموس در انتظارشان است و معمولاً این زنان زندگی‌های تلخی را تجربه می‌کنند و مرگی ناگوارتر. حیاط خانه و یا خاک بیابان مدفن این دختران می شود و "قتل ناموسی" نوشداروی پس از مرگ سهراب.برخی از لحظات این زندگی‌های واقعی در فیلم "مغزهای کوچک زنگ زده" به تصویر کشیده شده که جلوه کوچکی از دردها و رنج های دختران این سرزمین است.

صداهای خاموش / آب شدن حوزه عمومی  

دکتر علی ربیعی

🔹 در روزهای پایانی ماه مبارک رمضان و تعطیلات عید سعید فطر، سعی کردم برای درک بیشتر صداهای خاموش وقت بگذارم. به همین منظور، از یک سمن ساده و کوچک مردم‌نهاد بازدید کردم.

🔹 خانواده‌ای خیر با تهیه خانه‌ای چند اتاقه در محله‌ای پرآسیب که کودکانش، کودکی نمی‌کنند و بخشی از مهاجرین افغان نیز در آن ساکن هستند و به لحاظ بافت قدیمی و پیچ در پیچ آن چند دهه است که به کانون توزیع مواد مخدر در سطح خرد تبدیل شده است، مدرسه و پناهی برای کودکان در معرض آسیب فراهم کرده‌اند.

🔹 چهار نکته در این باب، برایم تامل برانگیز بود: ۱_ به رغم توجه و تمرکز تعداد زیادی از سمن‌ها در این منطقه، حکایت همچنان باقی است... تجارب نشان می‌دهد حل مسائل چنین مناطقی، با تغییرات بافت منطقه با ابزارهای شهرسازی امکان‌پذیر است. در چند سال پیش، طرحی بین شهرداری و وزارت مسکن دنبال می‌شد که خرید خانه‌های کوچک و دادن امکان ساخت مشارکتی را دنبال می‌کرد. متاسفانه این طرح هم مانند بسیاری از طرحهای دیگر، با تغییرات و تحولات ناکام ماند. ۲_ در این مرکز، دختر خانمی جوان و افغان، معلم یکی از کلاسها بود. شیوه تدریس و محاوره او به خوبی نمایانگر زنی فرهیخته بود. آنگونه که حکایت میکرد، دانشجوی دندانپزشکی در کابل بوده که پس از حاکمیت طالبان، به ایران مهاجرت کرده است و در اینجا تنها یک کار پاره‌وقت موقت در یک سمن به دست آورده است. متأسفانه مسئله مهاجرین افغان، با چالش‌های فراوان و برچسب متفاوت و نامهربانی همراه شده است و این هم ناشی از عدم تحلیل و سیاست درست از این نوع مهاجرت است. مهاجرینی که بخشی از ایران بزرگ محسوب می‌شده‌اند.در یکی از آخرین چالش‌ها، موضوع شناسنامه به کودکان مادرایرانی که عمدتا این مهاجرین را در بر می گرفت توسط مجلس با تحلیل غلط امنیتی عقیم ماند. ۳_ و اما مهم‌ترین تامل؛ در مکالمه با موسسین خیریه، متوجه شدم که یکی از نهادها که فکر می‌کنم تنها با نگاه و تحلیل امنیتی به سمن‌ها، به سراغ این سمن رفته، خواستار توقف فعالیت این سمن شده است. ما در بخش اقتصاد شاهد کوچک شدن روزبه‌روز بخش خصوصی و بزرگ شدن بخش دولتی در چهار دهه گذشته بوده‌ایم. حتی اجرای اصل ۴۴، هیچ کمکی به تغییر و جابجایی بخش‌های اقتصادی نکرد. بلکه به مرور پدیده جدیدی تحت عنوان «اقتصاد نهادهای عمومی به ظاهر غیردولتی» به وجود آمده است و هر روزفربه‌تر و غیرشفاف‌تر به پیش می‌رود. به نظرم تنگ شدن اقتصاد خصوصی و مردمی یکی از علل عدم رشد اقتصادی و غیرواقعی شدن سیاست‌های اقتصادی شده است. مسئله این است که شواهد نشان می‌دهد این امر از حوزه اقتصاد به حوزه اجتماعی در حال تسری است. هر روز فعالیت در حوزه عمومی با سخت‌گیری‌های تعیین صلاحیت و‌... و کنترل‌ها امکان گسترش نمی‌یابد و همانند اقتصاد در بخش‌های نهادی، سمن‌های و خیریه‌ها نیز در حال دچار شدن به سرنوشت حوزه اقتصاد هستند. اتفاقا یکی از راههای گذار همدلانه از جامعه ملتهب، بزرگ شدن حوزه عمومی است. ۴_ در یکی از کلاسها، نقاشی‌های تعدادی از بچه‌ها را دیدم. در میان نقاشی‌های کودکانی در خانواده‌هایی که نان، مسئله اصلی است، از کثرت نقاشی‌ها با تصویری از قلب و خانه، شگفت‌زده شدم. من روانشناس نیستم و معنایابی این نماد در تخصص من نیست اما شاید تکرار آن در اکثر نقاشی‌ها، نشان از نیازها و آرزوهای بخشی از کودکان سرزمین‌مان دارد.

از جهنم به قبرستان

محمدرضا تهمک

مهاجرت‌های دهه اخیر تحصیل‌کردگان ایرانی بیش از آنکه بخاطر جاذبه مقصد باشد از دافعه اینجا است. بهار که فصل آمدن پذیرش‌های دانشگاهی خارج و آماده شدن برای دوری بستگان و دوستان از هم شده است بر اندوه وضعیت می‌افزاید. مهاجران ایرانی مانند مهاجران شمال آفریقا یا فلات آناتولی و دیگر همسایه‌های ایران نیستند که اکثرا دارای تحصیلات پایین‌اند، بلکه اغلب نیروی متخصص‌اند که بخاطر نبودن حداقل‌های زندگی شغلی و اجتماعی مجبورند تکه‌هایی از وجود و عواطف خود را وانهند و تکه‌هایی از وجود دیگران را با خود به عزیمت برند.

برخی‌شان که با نگاهی خودحقیربین به موطن‌شان می‌نگرند نیز می‌روند، با تصور آن‌که آنجایی شوند و به جامعه و ملیّتی والاتر تعلق یابند. دردناک آن‌که تجارب و پژوهش‌ها نشان می‌دهد که واپس‌زده می‌شوند و امکان ادغام هویتی-فرهنگی در متن جامعه برای مهاجران اندک است و عموماً در اجتماعات تخصصی همچون دانشگاهی و شغلی ادغام می‌شوند. آن‌هایی که در اوایل مهاجرت از هموطنان خود فاصله می‌گیرند نیز پس از مدتی به جمع آنان و اجتماعات مهاجران دیگر پس زده می‌شوند. دیری نمی‌گذرد (حدود ۵ سال) که جاذبه‌های مقصد مهاجرت نیز برایشان کاهش می‌یابد و به وضعیت روتین زندگی شهروندی درجه دوم در واقعیت عادت می‌کنند. با این‌حال، چاره‌ای جز مهاجرت نمی‌بینند.

با این‌که به‌رغم همه‌ی مشکلات موجود در ایران تغییرات اجتماعی و فرهنگی امیدبخشی درحال رخ دادن است که در بلندمدت باید آن‌ها را به فال نیک گرفت و انبوه مشکلات کنونی توانسته است جامعه ایران را به بازاندیشی عمیق در فرهنگ و باورهایش سوق دهد تا آنچه به تعبیر مارکس که می‌گفت «بار سنت همه‌ی نسل‌های گذشته با تمامی وزن خود بر مغز زندگان سنگینی می‌کند»، این موانع سخت و استوار پیش‌رو در ایران با سرعت بیشتری دود شود و به هوا برود، اما در کوتاه مدت و شرایط اقتصادی و اجتماعی زندگی نسل جدید کمبودها و سختی‌ها فراوان است. این است که بخشی از نسل کنونی ایران به‌ویژه دانشگاهیان که از بازی سیاست و اقتصاد کلان جامعه نیز به حاشیه رانده شده، سرخورده شده و با این سیستم بیمار اداره‌ی کشور امیدی به بهبود آن ندارند چاره را در این می‌بینند که برای رهایی از جهنمی پرتلاطم به قبرستانی آرام پناه برند که برای نیروی کار متخصص جهان سوم لااقل گوشه خلوتی درخور باشد.

شاید این سطور دردناک بنماید، به هر روی، این دردی است که اکثر مهاجران دانشگاهی از کشوری کهن همچون ایران که خود را کسی می دانند با آن درگیرند.