به قلم: زهرا نجاتی

وقتی گرانی بر زندگی چنگ می‌اندازد، تنها عددها بالا نمی‌روند؛ آرزوها هم خرد می‌شوند. برای مادری که پول خرید شیر را ندارد، برای پدری که دستمزدش را تا آخر ماه با نفس‌های شماره می‌شمارد، تورم یعنی زخمی که هر روز عمیق‌تر می‌شود. اینجا دیگر بحث "قدرت خرید" نیست، بحث "قدرت زندگی کردن" است.

ثروتمندان در برج‌های شیشه‌ای خود، بالا رفتن قیمت‌ها را نه تهدید، که فرصت می‌بینند. سبدهای سرمایه‌گذاری‌شان رنگین‌تر می‌شود، درحالی که سبد خرید فقرا تهی‌تر. این فقط یک نابرابری اقتصادی نیست؛ یک زخم عمیق اجتماعی است. جامعه‌ای که در آن، ثروت به سمت قله‌ها سرازیر می‌شود، در پایین کوه، مردمش در تاریکی محرومیت دست و پا می‌زنند.

تورم، فقرا را به حاشیه‌ای تلخ‌تر می‌راند. آنها نه از کالاهای لوکس، که از نان، دارو، و گرمای خانه می‌زنند. کودکانی که پیش از شنیدن صدای زنگ مدرسه، صدای قاروقور شکم‌های خالی را می‌شنوند. جوانانی که رویای تحصیل را در کام‌شان تلخ می‌بینند، چون پولشان تنها به زحمت به خوراک روزانه می‌رسد. این‌ها تصویرهای انتزاعی نیستند؛ واقعیت‌های روزمره‌ای هستند که در سکوت، بافت اجتماعی را می‌پوسانند.

این انتقال ثروت، تنها پول را جابه‌جا نمی‌کند؛ کرامت را می‌دزدد، امید را می‌خشکاند و شکاف طبقاتی را به دره‌ای غیرقابل عبور تبدیل می‌کند. جامعۀ سالم، جامعۀ متوازن است، جایی که فاصله‌ها آنقدر عمیق نباشد که همدلی در آن غرق شود.

ما نیاز به نگاهی داریم که درد این شکاف را عمیق‌تر بفهمد. نیاز به سیاست‌هایی داریم که نه فقط رقم تورم، که رنج ناشی از آن را التیام بخشند. باید به یاد داشته باشیم: محک سنجش پیشرفت یک جامعه، وضعیت ثروتمندانش نیست، بلکه حال مردمانی است که در سخت‌ترین شرایط، هنوز نفس می‌کشند و امید دارند... یا شاید به تدریج، امید را هم از دست می‌دهند.